مطالب خواندنی = دو دوست
دو دوست
روزی دو دوست،پیاده از جاده یی در بیابان عبور می کردند. بین راه بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از روی خشم بر دیگری سیلی زد! دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد و بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شنهای بیابان نوشت : امروز بهترین دوستم به صورتم سیلی زد! آن دو در کنار هم به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند... تصمیم گرفتند در کنار رودی که از کنار آن ابادی می گذشت قدری استراحت کنند. ناگهان دوستی که سیلی خورده بود لغزید و در رودخانه افتاد! نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت.... بعد از اینکه نجات پیدا کرد روی تخته سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا از مرگ نجات داد. دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه تو را سیلی زدم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی!!!ولی حالا این جمله را روی صخره حک کدی! دیگری لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرابنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کرد تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.
+ نوشته شده در ساعت توسط امید20
|